محمد بن حسين البيهقي

483

تاريخ بيهقى ( فارسي )

بايستاد و جملهء سالاران و اعيان را بخواند و گفت : « فردا جنگ باشد به همه حال ، بجاى خود بازرويد ، امشب نيكو پاس داريد و اگر آوازى افتد ، دل از خويشتن مبريد 1 و نزديك ديگر مرويد كه من احتياط در كيد كردن و طليعه داشتن و جنگ بجاى آورده‌ام تا چون خصم پيدا آيد ، حكم ، حال و مشاهدت را باشد 2 . و اميرك بيهقى را با خود برد و نان داد و كدخدا و خاصّگانش را حاضر نمودند . چون از نان فارغ شد ، با احمد و تاش سپاه سالار و چند سرهنگ محمودى خالى كرد و گفت : اين على تگين دشمنى بزرگ است ، از بيم سلطان ماضى آراميده بود ، او را اميدى كردند و چون كار يكرويه شد ، اگر بر آن برفتندى ، اين مرد فسادى نپيوستى و مخالفتى اظهار نكردى . چون منهيان 3 نوشتند كه او ناراست است ، خداوند سلطان عبدوس را نزديك من فرستاد و درين معانى فرمان داد ، چه چاره بود از فرمان‌بردارى كه مضربان 4 صورت من زشت كرده بودند . اكنون كار به شمشير رسيد ، فردا جنگ صعب 5 خواهد بود و من نه از آن مردانم كه به هزيمت بشوم ، اگر حال ديگرگونه باشد 6 ، من نفس خود بخوارزم نبرم ، اگر كشته شوم ، رواست ، در طاعت خداوند خويش شهادت يابم ، امّا بايد كه حقّ خدمت قديم من در فرزندان من رعايت كرده آيد . همگنان 7 گفتند : ان شاء اللّه تعالى 8 كه خير و نصرت باشد . پس مثال داد تا [ بر ] چهار جانب طليعه رفت و هر احتياط كه از سالارى بزرگ خوانده آمد 9 و شنوده 10 بجاى آورد . و قوم بازگشتند . و مخالفان به چند دفعت قصد كردند ، آوازها افتاد 11 ، دشمنان كور و كبود 12 بازگشتند . « چون صبح بدميد ، خوارزمشاه بر بالايى 13 بايستاد و سالاران و مقدّمان نزديك وى و تعبيه‌ها بر حال خويش . گفت : « اى آزاد مردان ، چون روز شود خصمى سخت شوخ و گربز پيش خواهد آمد و لشكرى يكدل دارد ، جان را بخواهند زد 14 . و ما آمده‌ايم تا جان و مال ايشان بستانيم و از بيخ بركنيم . هشيار و بيدار باشيد و چشم به علامت من 15 در قلب 16 داريد كه من آنجا باشم كه اگر ، عياذا باللّه 17 ، سستى كنيد ، خلل افتد ؛ جيحون بزرگ در پيش است و گريزگاه 18 خوارزم سخت دور است و به حقيقت من به هزيمت نخواهم رفت ، اگر مرا فراگذاريد 19 ، شما را بعاقبت روى خداوند مىبايد ديد .